. ! . ! . ؟ . ! . ! .
" فکر حس انسان را تغییر میدهد * " چند بار دیگه جمله بالارو بخونش ... جدی میگم .... بهش خوب فکر کن ! . . . . . وقتی به اطرافیان خودم و خودم نگاه میکنم ، می بینم که بزرگترین مشکل همه ماها اینه که گاهی اوقات بیش از حد به وجود مطلق یک چیز یا یک فرد فکر میکنیم ... و همین فکر کردنهاست که کم کم با احساس ما بازی میکنه و مارو به وادیه توهم میکشونه !!! انتظارات ، ارزش ها ،علایق و حتی آرزوهای ما عوض میشن و اگر این داستان ادامه پیدا کنه تا افسردگی .. سرخوردگی .. دپرس شدن های امروزی ... دل گرفتن های بی دلیل و نهایتا تغییر سرنوشت پیش میره !! فکر کردن زمانی مفیده که خودمونو به خارج از دایره بکشونیم و به موضوع از نگاه فردی بی طرف بنگریم و فکر کنیم . خیلی مشکله اما نشدنی نیست .... پی نوشت ۱ : به قول یکی از بچه ها " زمان حلال همه مشکلاته " البته اگه شانس بیاری، چون بعضی وقتا بیرحم تر از اون نمیشه پیدا کرد !!! پی نوشت ۲ : ای کاش در هر لحظه حاکم و فرمانده فکرمون خودمون بودیم ... ما بودیم که تعیین میکردیم چه فکری بیاد چه فکری نه !
* از نویسنده ای با نام " جیمز ... "که من متاسفانه فامیلیشو یادم رفته !!!! " به کشف هولناکی دست یافته ام ( این را به هیچکس نگو ) ... من هنوز متولد نشده ام . روز گذشته با دقت گذشته هایم را بررسی کردم و دیدم که هیچ یک از ساعت های مرده به من تعلق نداشته است ..... چرا که آن ساعتها را زندگی نکرده ام! " فدریکوگارسیا لورکا پ.ن.۱: حقیقتی ست........ " عقل ، روح و جسم یک انسان هم سن نیستند ! " پ.ن.۲: کاش هیچ آنالیزگری یادش نرود که روزی خودش آنالیز خواهد شد ! پ.ن.۳ :اکنون و در همین لحظه خیلی خوشحالم . خداوندا سپاس. پ.ن.۴: این ها را به هرکس که میخواهی بگو!! در وجودم. در روانم همه را از برای تو می نگرم .... بیشتر می نگرم .... بیشتر از برای تو برای تو شنیدن برای تو اندیشیدن برای تو خواستن " چه لذتی دارد در تو زندگی کردن " آزادی و تغییر ارزش ها آزادی و گم شدن شخصیت ها آزادی و وفور خود فراموشی ها آزادی و انسانهای آشنای نا آشنا به راستی آزادی را برای چه می خواهیم ؟؟؟؟؟؟؟ نبودن نماندن دور شدن به واسطه انها بود که دریافتم کنار زدن انسانها یا ابزارهایی که پا به دنیای تو گذاشتند و وجود شدند ، امکان ندارد ... به فکر خلوت کردن دنیایت نباش ....نمی شود!! ..... باور کن ..... پ.ن ۱: خواستم نباشم تا خودمو پیدا کنم و ارادمو بسنجم... پ.ن ۲: نسیم میگفت :" آخه این چه آزمایشیه ....؟ یک ماه ؟ نمیشه حذفش کرد ساناز .... " راست میگفت ...حذف کردنش غیر ممکن بود و هست! ما تا زمانی که در تعامل و ارتباط با بقیه هستیم امکان نداره بتونیم از توی زندگیمون حذفش کنیم.... این وسط دلم خیلی واسه دلم می سوزه ... توی این مدت چندبار به خاطر بقیه کوتاه اومدم اما به خاطر دلم نه ...!!! بهش قول جبران دادم.... پ.ن ۳: در این یک ماه نه تنها به ابعاد وجودی خودم بلکه به ابعاد وجودی اینترنت هم پی بردم ... !!تحریم به من نشان داد که چقدر به تحقیق و پژوهش علاقه مندم.... پ.ن ۴: " دیوارهای غرور و تردید را در مقابل احساست بشکن " این یه جمله هم گوشه دلم مونده بود ! تا یک ماه آینده اثری از اینجانب در این دنیای مجازی نخواهد بود ..... بهش نیاز دارم ...... به نبودن برای مدتی... روزگارتان شاد .... بایست لحظه ای و هیچ نگو! فقط برگرد و پشت سرت را بنگر....... همین. می توانی بروی؟؟؟ ای دل بگو که چرا از میان مردمان .... همه آنها که عبور می کنند در مقابلت ... یک نفر را کلید می دهی ... بگو که چطور می نشیند در تو بی هیچ دلیل ... . . . عقل من در گیر است ... حیران است ..! و چه چاره ای جز تسلیم!!! زندگی ام تنها در گرو یک سکه....... سکه ای که روزی به بالا انداختم تا ببینم شیر است یا خط... اما هنوز برنگشته است...... و زندگی ام تنها در گرو یک سکه است....... تنها یک سکه ...... به گمانم هیچ وقت بر نگردد......... می خوام بنویسم....خیلی حرف برای گفتن دارم اما فقط قبلش باید یکیو ببینم.... باید اول حرفامو به اون بزنم.....اون خودش می دونه کیه...مطمئن هستم که می دونه....چون خودش منو کشوند به این راه...خود خودش..... اما میدونم اینا همش خیاله،باهاش نمی تونم حرف بزنم....هر وقت که میبینمش مغزم خالی میشه...خالیه خالی.....با اینکه اینقدر منتظرش بودم تا بیاد...اما وقتی میاد من همه چیز یادم میره....دونه دونه ی حرفامو....منتظر میشینم تا اون بگه...اما انگار اونم یادش میره...ما همیشه توی سکوت با هم حرف زدیم و با هم خندیدیم....با سکوت بوده که همدیگرو شناختیم و با سکوت بوده که به هم رسیدیم..... یادمه اولین بار که دیدمش هیچ وقت فکر نمی کردم این چنین لحظاتی پیش بیاد....زمان که می گذشت صحنه های حضورش بیشتر توی ذهنم می موند اما من نمی دونستم چرا....تمام اهنگ هایی که با هم توی سکوت گوش کرده بودیم با من بودند..هنوز هم هستند....هر وقت میشنومشون کلی خاطره از سکوتو برای من زنده میکنن.......کم کم دیدم دارم لحظه به لحظه،باهاش نفس میکشم.....سعی کردم خودمو بکشم کنار....حواسه فکرمو پرت کنم اما نشد.....نتونستم......کاش یه ذره سکوتش کمتر بود.... کاش من یادم نمی رفت........کاش یه روز اونقدر حرف می زدیم که زمان هم پیش ما کم میاورد.. این روزا فقط دوست دارم باهاش حرف بزنم دیگه خسته شدم از بس به اونو ،حرفام فکر کردم..... خسته شدم.....می فهمی خسته.... . . . . . . توی زندگی چه اتفاقی باید بیفته تا بفهمی خدا دوستت داره؟ . . . . . . . . . نمی خوام فلسفیو کلی حرف بزنم و بگم اصلا لازم نیست اتفاقه خاصی بیفته ...همین حضور در این دنیا و انتخاب شدن برای زندگیو تجربه،خودش یعنی عشق.... یعنی برو خوش باش ، خدا دیدت...نه....نه اینکه قبول ندارما ، نه ، منظورم چیز دیگه ایه.........دیدین بعضی موقع ها میگن..."عجب..... خدا خیلی دوستت داشته ها...." این لحظه هارو می گم.... فکر می کنید واقعا توی چه لحظه ای کامل حسش می کنید ...؟ و یا حس کردید؟ ـ باورم اینه که آدما هرجوری هستن همون جور دوست داشتنین اما دیدید یه سری از اونا وقتی نیستن دلمون براشون کلی تنگ میشه.....اما امان از وقتی که هستن رو اعصابت اسکی میکنن یک ذره از لحاظ فکری شبیه هم نیستید..اصلا تفاهم ندارید ...همون دوریو دوستی بیشتر جواب میده ...دوست داشتن و وابسته بودن به این آدما سختی زیاد داره البته بیشتر از نوع روحی روانیه...من نمیدونم این دلتنگیه چیه ؟ ...... تقابله عقل و دل اینجا خیلی خیلی خوب خودشو نشون میده... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـ همیشه فکر می کردم آدما وقتی عزیزیو از دست میدن روز به روز نبودنش براشون عادی تر میشه و راحتتر باهاش کنار میان...اما از وقتی پدربزرگم رفته فهمیدم فقط به نظر میرسیده( البته شاید !!؟)هر روزی که میگذره جای خالیش بیشتر و بیشتر احساس میشه و با یادآوردن نبودنش قلبم میلرزه و بدنم یخ میکنه.... میدونید یه جورایی بعد از یلدای ۸۵ زمان برای من خیلی خیلی سریع میگذره....دیدید وقتایی که شما منتظر کسی هستید زمان چقدر کند ( کاف مضموم )و کم انرژیه و برعکس وقتایی که می خواین انتظار کسیو برطرف کنید چقدر سریعه.... منم حس میکنم منتظرم هست کسی که باید باشد و بس ! الان حدودا ۵ دقیقست که من از شر همه ی امتحانام راحت شدم...... گرچه ترم ترمه خوبی نبود ....از همه لحاظ ....نه امتحانام خوب شدن و نه اونطوری که میخواستم زمان بر من گذشت............ اما من خوشحالم..... خوشحالم چون برنامه های خوبی برای تابستونم دارم.... شاد باشید.... تا بعد ... من ندانسته در این وادی ابهام به خود می پیچم.... و ندانسته به خود می بالم..... مغز من پر شده از دغدغه ها... روح من تنها است تنهایی دردش نیست... دردش ، همه از بی مهریست... ترسم از گم شدنش ، در میان دغدغه هاست...!!!! " ساناز " در بین این جوونا ....این آدمای کم سن وسال راه برو.باهاشون حرف بزن.اون وقته که به راحتی می فهمی چه فاجعه ای رو به اتفاق افتادنه.نسل امروز نسل منفی گرا و از خود باخته ای که همان نسل سوختۀ فرداست.نسلی که خودش نیست و از اینکه خودش باشد می ترسد.نسلی که از هر حرفو سخنی بدترین حالت ممکنشو برداشت می کنه.مغزش پر شده از کلمات دو پهلو.....و من متاسفم....متاسفم از اینکه جزء این نسلم.نسل ما نسل ارزش های بی ارزشه.دیگه یکرنگی ، صداقت ،واقع بینی و تلاش هیچ رنگ و بویی برای این نسل نداره...فقط وفقط سود و لذته که حرف اوَلو میزنه......تردید و نا امیدی توی این دریای بزرگ داره موج میزنه ......... هیچ کس به فکر ساحل آرامی نیست به فکر صید ماهی خودشه!...ایران امروز به وضوح ایرانه فردارو داره بهتون نشون می ده.... مواظب فردای خودتون باشید تا فردای ایران هم در امان بمونه! اول از همه دوچرخه سواری و برای همۀ دانشجو ها آزاد می کردم.....به جای اینکه این همه هزینه کنم از بودجه پژوهشی یه پارکینگ در بدترینو دورترین نقطۀ دانشگاه بسازم بدون سایبون ، به تعداد همۀ دانشجوها دوچرخه می خریدمو در اختیارشون قرار می دادم.... وقتای ناهار یه موزیک ملایم درخواستی توی سطح دانشگاه پخش می کردم.... یک روز در ماه اجازۀ ادارۀ دانشگاهو به دانشجوها می سپردم...... خودمم غذامو سلف می خوردم تا بچشم چی به این دانشجوها میدن....... با قدرت و اعتماد به نفس بالا به حمایت ازدانشجوهایی می پرداختم که اگر نباشند خودمم نبودم.....! بهترین استادای سراسر کشور و جذب می کردم.... هر کس که به هر نحوی و به هر دلیلی در حریم دانشگاه به دانشجو بی احترامی میکردو محکوم می کردم........ در هر ترم با حمایت مالی از طرف دانشگاه اجازه برگزاری یه جشن بزرگو به دانشجوها می دادم..... با این دید که هر دانشجویی سطح فکرش به اون حدی رسیده که بدونه هر جایی چه قوانینو شرایطی داره پیش میرفتم.......... ( به عنوان یک دانشجو معتقدم که گهگاهی خودماها مقصر اصلی هستیم...) فقط کافی بود بفهمم دانشجویی علاقه و توانایی کار پژوهشیو داره هر چه امکانات می خواست در اختیارش قرار میدادم.....( حداقل سنگ جلو پاش نمینداختم.....) ( جاداره اینجا از تیم فرمول دانشگاهم بگم....واقعا خسته نباشن....خیلی تلاش کردن...همه امکاناتیو که نیازمندش بودن خودشون فراهم کردن.....امیدوارم قضیه اینکه از مسابقات انگلیس محروم شدن صحت نداشته باشه و بهترین نتایج ممکنو از این پروژه عظیم و عزیز که باعث افتخار برای دانشگاهمون هستو بگیرن.....با رفتن به آدرس زیر از جزئیات کاری این گروه می تونید بیشتر آگاه بشید... http://automotive.iut.ac.ir/blog و هزاران طرح ارزندۀ دیگر !!!!!!!؟؟؟؟ شما اگه رئیس این دانشگاه بودید چه طرحهایی داشتید؟ ......... مدتی بود که یه جورایی روحم کسل بود....نمی دونم چرا....من آدمی نبودم که ناراحتی ، سستی ، بی حالی ،استرس توی وجودم پا بذاره اما انگار این دفعه همۀ اینا بر من پیروز شده بودنو یک و نیم ماه منو با خودشون همراه کردن....اصلا حوصله فکر کردن، کتاب خوندنو نوشتنو نداشتم.....کلمه هامو گم کرده بودم....تا می خواستم بنویسم همه چیز یادم می رفت....مغزم خالیه خالیه می شد.....حتی موقع حرف زدن هم همین طور میشدم......درست مثل کسی که توی کویر روی یه نقطه ایستاده و نمی دونه به کدوم سمت باید بره....یادشم نیست کجا می خواسته بره....!!ذهنش پر از هیچ هیچه!!!! تا اینکه اتفاقاتی خیلی ساده ، برام افتادن که حس می کنم برای من نشونه بودن....انگار اتفاق افتاده بودن فقط برای روشن کردن من........ مثلا یه روز سوار تاکسی شدم که یه دفعه یه خانم جوونی اومد نشست پهلوی منو شروع کرد با موبایلش حرف زدن.....اون داشت با حرفاش یه نفرو راهنمایی می کرد...که فکر کنم من بودم.....بهش می گفت : " اگه می بینی روحیتو از دست دادی ، دیگه اون انسان سابق نیستی ، هدفتو گم کردی....همین جوری نشین ببین چی میشه.....بلند شو بگرد دنبال انگیزه های درونیت.....اگه پیداشون کنی گردو غبارارو از روشون کنار بزنی میشی همون آدم موفق سابق.....سعی کن خودتو پیدا کنی.... همیشه سخت ترین قدم قدم اوله.... راه حل همه چیز دسته خودته..." حرفای خیلی جور وا جوری توی این مدت شنیدم که همشون برای من یه درس بودن....نمی گم درس بزرگ.....درسایه خیلی کوچیک اما موثر و کار ساز.............. الان من کسی هستم که توی اون کویر با اعتماد به نفس یه راهو برای خودش انتخاب کرده و داره میره....اما ...خدا میدونه به کجا میرسه.......؟؟؟ عشق و شادابی و نور و نفس و شور و امید ...... همه را بهر تو بر دوش کشیدست بهار ...... " فریدون مشیری " غریبه با دل من آشناتر از همه ای تو مثل روح نسیمی رهاتر از همه ای فقط تویی که نگاهت تجسم عشق است تو مثل آیینه ای بی ریاتر از همه ای در آسمان نگاهت پرنده خواهم شد چراکه آبی و بی انتهاتر از همه ای نگاه می کنی اما سخن نمی گویی برای گوش دل من صداتر از همه ای تو را بگو چه بنامم غریبه یا همزاد تویی که با دل من آشناتر از همه ای " شایسته ابراهیمی " بعضی وقتها منو دوستام که کنار هم می شینیمو با هم صحبت می کنیم به یکسری نتایج درباره چیزهای مختلف می رسیم.......همین جا بگم بحثهای ما جنبه فلسفی ،سیاسی،عاطفی،اجتماعی،اقتصادی و نیز اندکی علمی داره البته خیلی کم...... این جانب تصمیم گرفتم به عنوان نماینده یه چندتایی از این نتایج ارزشمندو در اختیار عموم قرار بدم........ 1.افراد جدی با احساس تر از بقیه آدمان..... 2.چیزی به نام عشق اصلا وجود نداره.... 3.دو دسته انسان از ماها خوشبخت ترن..... الف)افراد بی خیال فارغ از همه چیزوهمه جا و همه کس...... ب) افرادی که چهارچوبای ذهنیشون شکل گرفته و به قول یکی از دوستان دامن از کف داده اند...... 4.اکثر آدمها ( تاکید میکنم اکثر آدمها.....)وقتی از گروه دوستانشون جدا میشن،به محض تنها شدن شروع به آواز خوندن می کنند و یا سوت می زنند...... 5............. یه سوال هم هست که هنوز نتونستیم یه جواب تاپ براش پیدا کنیم.... " فرق عادت کردن با دوست داشتن چیه..؟ سایه ها همشون با هم یکرنگند . . . . . . . . . . . . . . . . بر خلاف صاحباشون . . . . . . . باورش سخت است و پیچیده... که چرا رفتنی در کار است...؟؟ من در اندیشه دیروز ... با نگاهی در امروز .... غصه ام می گیرد... دلکم می لرزد و چه ساده می گرید.... این دل کوچک من، در تمام لحظات... در پی نیم حضوریست از او... او که دیگر نه صدایش ،نه نگاهش و نه گرمای وجودش... هیچ چیزش نیست... چه سریع، همه اش خاطره گشت... کاش بود... کاش بود و هنوز، با طنین گرمش،با همان عشق غریبش ،غزلی می خواند... کاش بود و فقط یکبار ، یکبار دگر... دست پر مهرش را به من می داد ... میوه های باغش را... گردو ، انگور ،توت سیاهش را... با همان مهر و صفا... به گل های حیاتش ... نوه هایش می داد... کاش بود و خودش با همان شور و توان... آب را به درختان تنومند حیاطش ... مونسان عمرش می داد .... خنده هایش ، صبرش و سکوتش.... همه اش معنی داشت.... او همیشه زیر لب زمزمه می کرد... "رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود رهرو انست که آهسته و پیوسته رود " و چه آهسته ، کوله بارش را بست... یلدامان ، یلدای جدایی ها شد... و چه طولانی ، و چه سرد... این حقیقت ، چه غریب است و چه تلخ... رسم دنیا زشت است ... خیلی زشت... تا حالا اینقدر خودمو نباخته بودم....اینقدر قلبم تند کار نکرده بود.... تا حالا اینقدر با افکار جورواجور مورد حمله قرار نگرفته بودم....تازه همش توی یه لحظه..... منم سریع تصمیم گرفتم .....چشمامو بستم و بلند شدم..... اونقدر سریع دور شدم که هیچی نفهمیدم......شاید یه جورایی فکر کنید فرار کردم...... مطمئن باشید یه جاهایی فرار کردن بهتر از موندنه..........؟؟!!! عجب دنیاییه..........!!؟؟؟!!!؟ ............اما خداییش چه هوایی داره.... بابا من از رشتم راضی ام....از دانشگام ای (با الف مکسوره ) راضی ام ...اما از این خودم اصلا راضی نیستم..؟؟!!می دونید چرا...... شما چی.... شما تا حالا به این موضوع فکر کردین....؟من که هر چی به دوروبر خودم نگاه میکنم بچه هارو دو دسته بیشتر نمی بینم.... ۱.بچه هایی که فقطه فقطه فقــــــــــــــــــــــــــط درس می خوننو کاری به بقیه ندارن...به بقیه که چه عرض کنم به جنبه های دیگه ی زندگی ام کاری ندارن...... ۲.بچه هایی که همه کار می کنن به جز درس خوندن که متاسفانه تا دلتون بخواد توی این صنعتی ریخته! من دوست ندارم جزء هیچ کدوم از این دسته ها باشم ..فکر می کنم هنر اینه که هم بتونیم به درسمون برسیم هم به بقیه کارامون....بهتر بگم علائقمون... اما چه جوری خدا می دونه...؟آخه این علائقای منم که یکی دوتا نیستن....به تعبیری میشه گفت ۷ - ۸ تایی هستن که با درس خوندنو این حرفا میشه یه مسئله ی بهینه سازی ۹ متغیره که من نمی دونم چه جوری باید حلش کنم....( هر کی تحقیق ۱ خوب بلده لطف کنه این مسئلرو برای اینجانب حل کنه....) توی همون اتوبوس بودم ...وقتی فکر کردم بالاخره این ۸ - ۹ یه روزی تموم می شه و من فارغ التحصیل( البته اگه خدا بخواد...!!؟؟) ترسیدم.....ترس از اینکه نکنه ۴ ساله عمرمو الکی به هدر داده باشم...ترس از اینکه هر چی درس پاس کردم فقط پاس کرده باشم....نه چیزی ازش یاد گرفته باشم و نه یادم مونده باشه....می دونید دوست ندارم یه مهندسه سوخته باشم.....سوختـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــته می فهمید... داشتم می گفتم .... آخه ما کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی هستیم....؟کجای راهیم؟راه و درست اومدیم...؟خودمونو با کیا مقایسه می کنیم.....با کسایی که فکرشون کوتاهتر از سقف اتاقشونه و فقط جلوی پاشونو می بینن یا با اونایی که در عین حالی که حالشونو دارن دور اندیشنو تصمیم دارن بهترین باشن.......به این نتیجه رسیدم که ما ایرانی ها یه جوری هستیم....اونم یه جور خیلی خاص ۱.نونو به نرخ روز می خوریم. ۲.فقط به فکر سود خودمونیم. ۳.اهل شعاریم تا دلتون بخواد.( فقط حرف می زنیم.....اما از عملو این حرفا خبری نیست.) ۴.از ۲۴ ساعت ۲۰ ساعتشو غیبت می کنیم. ۵.برای رسیدن به چیزی که نداریم حرص می خوریم اما حواسمون به داشته هامون نیست... (نمونش همین انرژی هسته ای...یکی نیست به اینا بگه مگه با نفت چه گلی به سر این ملت زدید که ......) ۶.بقیه آدما رو وسیله ای می دونیم برای به قله رسیدن خودمون! ۷.به ظاهر کار می چسبیم به باطنش کاری نداریم.. ۸.برامون مهمه بقیه چی میگن... ۹.فکر می کنیم با یه نگاه طرفو شناختیم... ۱۰.دوست داریم تو دنیا معروف شیم حالا به هر قیمتی! ۱۱.سریع جوگیر میشیم. ۱۲.فقط کافیه با یه نفر لج بشیم دیگه محاله حرف های منطقیشم قبول کنیم. ۱۳.هر کاری که می خوایم بکنیم اول نگاه به سود و پاداشش میندازیم. ۱۴.استعدادای خوبی داریم اما سوء استفاده های بدی ازشون میکنیم. ۱۵.با خدای خودمونم یه رنگ نیستیم. ۱۶. . . حالا شما بگید .............................. ما چـــــــــی هستیم؟ دوشنبه سمینار معجزه ی اقتصاد جای همه ی اون کسایی که نبودن خیلی خالی بود .. یه لحظه هایی پیش می اومد که تو نمی دونستی باید بخندی یا گریه کنی ....حسرت بخوری یا حرس بخوری....تا حالا اینقدر احساس تاسف نکرده بودم.. ما کی هستیم.... ببخشید من باید برم تا به سرویسا برسم اما این مطلب ادامه داره..... وقتی موتور جستجوی گوگل را روی کامپیوتر خود فارسی تنظیم کرده باشید و داخل آن عبارتی را تایپ کنید که گوگل نمونه ای از آن روی وب (web) نیابد پیغامی بدین شرح برای شما به نمایش می گذارد: "حاجی، جون داداش جست و جوی شما برای - "عبارت مورد جستجو قرار گرفته" – بی نتيجه بود." باور نمیکنید ، با کلیک روی اینجا تست کنید. «نميدانم چه كسي مرا به دنيا آورده است، دنيا چيست، جسم چيست، احساس كدام است، روحم چيست و اين بخشي از وجودم كه ميانديشد و اين چيزها را بر زبانم جاري ميكند، كدام است . . . من اين فضاهاي دهشتناك عالم را ميبينم كه احاطهام كردهاند، در گوشهاي از اين عالم پهناور خزيدهام بي آنكه بدانم چرا اينجا قرار گرفتهام و نه در جايي ديگر، و چرا اين مدت زمان كوتاه كه براي حيات به من داده شده در اين نقطه است نه در جاي ديگر. . . به همان قرار كه نميدانم از كجا آمدهام و نميدانم به كجا ميروم، همين قدر مي دانم در گريز از اينجا، يا براي هميشه به نيستي افتاده يا در دستهاي خداوند قهاري اسيرم بي آنكه بدانم در كدام يك از اين دو وضع، تا ابد تقسيم خواهم شد. اين است وضع من؛ پر از ضعف و ترديد. پس، نتيجه ميگيريم كه بايد هر روز از عمر خود را صرف جستجو كنم، بي آنكه بدانم چه بر سرم خواهد آمد. شايد بتوانم تحققي در ترديدهايم بيابم.» بلز پاسكال (انديشه ها و رسالات) تصحيح و حاشيه نويسي لئون برونسويك دوستی دارم که می گه آدما سه دسته هستن : ۱. آدمایی که نه شعور دارن نه آی کیو (IQ) ۲. آدمایی که شعور ندارن اما (IQ) دارن و دقیقا با استفاده از همین (IQ) خودشونو با شعور نشون می دن که خیلی زود هم لو میرن .... ۳. آدمایی که شعور دارن اما (IQ) ندارن.... البته دسته ی چهارم آدمارو فراموش کرده بود ..... آدمایی که هر دوشو دارن.... (شایدم از نظر اون اصلا این جور آدمایی وجود ندارن..) دوسته دیگه ای هم دارم که کماکان معتقده آدما 3 دستن اما این طوری..... ۱. آدمایی که جنبه دارن...... ۲. آدمایی که فکر می کنن با جنبن اما در نهایته بی جنبگی هستن . ۳. آدمایی که اصلا جنبه ندارن... دسته بندیه آدما کار خیلی سختیه و من فکر می کنم هر کس با توجه به دید و اتفاقاتی که براش می افته این کار و انجام میده . مثلا یه پزشک ممکنه همه رو از دو حالت بیشتر نبینه یا سالم و یا بیمار... خود من فکر می کنم آدما یه دسته بیشتر نیستن.... " غیر قابل اعتماد " شما چی فکر می کنید..؟؟؟؟
![]()
![]()
![]()
![]()
یه روز نشسته بودم توی اتوبوس(اگه تنها باشی بهترین جا و زمان برا فکر کردنه که کم نصیبه من میشه..) با خودم فکر می کردم که من برای چی اومدم دانشگاه .......اومدم وبلاگ نویسی کنم....اومدم سر کلاسام فقط حاضری بزنم.....اومدم کتاب غیر علمی بخونم...اومدم واحد بگیرم و حذف کنم...یا نه ..شاید اومدم درس بخونم....(مطمئن هم نیستما شاید...)به خدامن توی این دانشگاه تنها کاری که نمی کنم درس خوندنه ( گفتم به خدا ) ...گرچه احتمالا باور نمی کنید اما این دیگه مشکله خودتونه.....![]()
مثلا:![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


